سردی نفس های فرشته ی سیاه شیطان صفت چنان اندوه بار و ریز ریز به دم و بازدم غرورم تاثیر کرد که فهمیدم می توان با نفس کشیدن هم خفه شد!!!!و ابلهانی که میخواهند دانا بمانند به واسطه تمسخر عاقلان تمام دنیای کوچک سیاره بزرگم راتحت سلطه در آورده اند وبرای درآمد به باورم عکس برگردان فانتزی احساس چسبانده اند.
دل بستن های واهی
واندوهی در نبود پاک دامانی
و تلمیح صدای قاصدک به قرآن
وهنوز آسمان پاک دامن است زیرا :
با اینهمه چشمک چشمان دلفریب دل به یک خورشید بسته و دل یک دله کرده و هر صبح جامه برای او چاک می کوند!
و اندوهی در غم نبود پاک دامنی!
به گیسوان سبز و دلفریب یک بید هنگامی که در باد رهایشان می کند دل نمی بندم
به قامت سرو به لعل به کوه به دشت دل نمی بندم
به خاری دل خواهم بست که بیابان را با تمام آتشش در آغوش می گیرد نیک می سوزد ودر بند بیابان است و باز حرکت می کند!
امروز تنها کار ما شده باز بسته کردن دلمان!
پاورقی:
بار ها خواستم ستاره بچینم افسوس که دیر فهمیدم ستاره چیدنی نیست؟!

نظاره کن که می گذرد
نظاره کن
شب و ستاره و خورشید
نه غمی و نه خورسندی تنها 1 هست و 1000 نیست
لب هست و جام هست و ساقی هست
افسوس کز می جز فسانه نیست
فانوس بدست ها خوابیده اند امشب
افسوس هست و خواب هست و بیدار هست و بی تاب نیست
در فریب های بی بهانه یِ رگبارِ ستاره ها
ماه ، ساده دل هست و ابر هست و فرهاد نیست؟
قاب هست و آینه هست و دیوار هست
آه زین میان چهره ای دلدار نیست
حرف هست و جمله هست و قلم هست
اما درفشِ حرف قلم خورده ای بر بامِ کاوه نیست
عادل هست و قاضی هست و محبت هست
افسوس که در این منزل عدل در خانه نیست!
در میان این هست ها و نیست ها هست ،هست ونیست به جرم نیست بودن هست.
بیدار شو ای فریاد بی صدا بر خیز
اینجا بس خلوت است مجالی برای پژواک نیست

خيلي دلم گرفته خيلي وته آينه ها رنگ آدينه به خود نگرفته اند.!!!
و من در پستوي افكارم نشسته ام و با قوطي هاي خالي كنسرو خيال خود بطري هاي شيشه اي مادربزرگ كه سال ها انتظار خاك بر چهره ي بي رياشان ريا افكنده نشانه رفته ام.
وعطر يك تسبيح كه تمام جانش را صرف سلامتي ات كرده است به نور هاي اين اتاق رنگِ بي رنگي مي دهد؟!
شايد امروز به بالاي گنبد سبز بدوم و قبل از اين كه تاريخ براي هفته ي زندگيم تمسال ششمين شنبه را بكشد براي اينهمه پرنده ي بي بال بال خيرات كنم.
از گوشه نشيني خسته ام از دعاي پيماخسته ام نه چهل صبح بلكه چهل روز بلكه چهل زندگي برايت از پيمان گفته ام،فكر مي كنم
تو هم از اين همه گفتن هاي بي عمل خسته شده اي!
خواستمت و اگر خواستن تو و حق بودن خواست من راست است و من نيز نا حق و اصلم حق و برخاست من و تو هر دو از حق و چه بد! كه اينهمه حق ، حق آمدنت را ادا نمي كند؟!
امروز برايت شمداني مي كارم در گلدان آسمان اگر من نبودم آخر هفته يك قطره اشك سيرابش مي كند
نيت روزه ي سوكوت كرده انگار قلمم و تصميم دارد تا روز ديدارت براي افطار سه نقطه بنويسد...
براي ديدارت در آينه ها ثانيه مي شمارم

زندگي به چه مسخرگي زيباست!
صبح در آينه روي زشتي هايي كه روزمرگي بر چهره امان نشانده سفيد آب هاي قرن بيست و يكم ميزنيم تا شايد فطرت زيبا بين انسان هاي زشت و زيبايي كه در طول روز با آنها روبرو ميشويم بفريبيم!
همان مسير هر روزه را مي رويم و با كفش ها و سياه دَم هاي خود لبخند هايي كه روي زمين افتاده له ميكنيم.
سلام هايي كه هيچ سلامي در آن هانيست صرف چند لحظه خداحافظي مي كنيم و درآخر چه بخواهيم چه نخواهيم خدايي ديگر حافظ ماست.
مثل هر روز بنا به مقدار نيازمان به هم احترام قرض مي دهيم و همچون دوران كودكيمان عروسك ها و ماشين هاي اسباب بازي خود را كه حالا كمي جدي تر با آنها بازي ميكنيم به رخ هم ميكشيیم و گاهي هم خاله بازي ميكنيم ،تنها تفاوت در اين است كه در كودكي به رخ كشيدن هامفهوم همصدايي داشت!و به خاطر تو جيه روزمرگيمان به بيان واقعيات تهمت سياه انديشي مي زنيم و با صداي بلند آرزو كردن را بي منطقي ميدانيم.
نفرين به دكمه ي repeat!
در اين ميان هيچ كس لبخندش را از روي زمين بر نميدارد ، جاي ماليدن سفيد آب، پوست نمي اندازد،خدايش را اصل نمي كند و جاي اينكه خود را گران بفروشد و چيز هاي ديگر را ارزان خود را ارزان ميفروشد و چيزهاي ديگر را گران.
خدايا كمي هواي دنيا را مرطوب و شرجي كن تا كمر خشك شده ام توان خم شدن بگيرد تا لبخندم را كه سال ها پيش از گوشه ي لبم افتاد بر دارم و خدايا برچسب اين انسان غير قابل فروش است بعد از توليد به رويمان بزن! خدايا آسمان آسمانم را آبي كن!
اي وجود اشباع اجازه بده درونت قوطه ور شوم تا حتي اگر در تو حل نشدم به دورم بلوري تشكيل شود كه نه از جنس توست نه از جنس من!
پا آنهم از نوع ورقي:
همچون اسباب بازي هاي باتري دار به دور هيچ ميچرخيم و گاهي ملغ ميزنيم و مدام يك آهنگ تكراري ميخوانيم و گاهي هم كودكي باسيبيل برايمان دست ميزند و از روشن شدن چراغ هايمان دلش غش مي رود در آخر هم باتري هايمان به دست ساعت پير ديواري مي افتد!
باشد كه روزي ثانيه شمار تكراري نچرخد و انسان قدر لبخند ها را بداند!
در اين گذر از نهايت جدايي هاي واصل
در اين برهوت بدون منزل
تنها سايبان ياد تو افگارم را از آفتاب سنگين اين بد سگالي هاي سرد مي رهاند
تاول به پا نشسته
لب خشكيده
برق از چشم رفته
و زبان چون خشك چوبي
و دستان لمس
ديگر حسي نمانده جز ششمين
حس تجسم تو اي پاك ترين پرواي بي پروا
اي كاش باران ببارد
اي كاش باران ببارد
ولي نه!! چه سود از باران!
اين بيابان جز ترك بر تن حاصلي نخواهد برد
آه
كاش

سراب يك درخت حواسم را از تجسم تو بربايد
اينجا
جز مجاز واقعيتي
وجود ندارد
وتلخندفريبندهي يك مار كه بر سينه ي اين آينه آفتاب چنبره زده است
كاش سراب ببينم
اي كاش سراب ببينم
هنوز پنجره منتظر ايستاده
من رفتم
اشك هايم را رو ي شيشه شبنمي كردم،خنده ها را بردم
بي كليد عشق ماندي در، باز است
من رفتم
پنجره پلك هايش را باز كرده نخواهد بست
بي بدرقه
بدونه ايةالكرسي
حتي صداي آب پشت گامم نخواهد بود
منتها من رفتم،بي ريا
كوله بار، دست هايم را خواهد بست
تنها مشتي خرده نور بردم؛ توشه
شايد راه شود هموار تر
پنجره به لبخند انتظار مي كشدت
من رفتم
سبك بال، بي بنه
چون سواري در ره انديشه اي ،تاختم
پنجره جاده را مي پايد
تنها سكوت مانده و پنجره ونگاه
من رفتم
خوش بحالت كه كسي نه، لا اقل چيزي
انتظار مي كشدت
دو سه خط غم دارم
روي تيره كو چه يادگري
من رفتم
افق همچون گنج درچشم مسكينم
بي سلام
بي تاب
دوان
خندان
رفتم
تنها تو بمان
من رفتم
قصه ي انتظار ،غصه ي مرگ ياس
آنگاه كه پاييز دنيا به گل ياس هم رحم نكرد
آنگاه كه ستون خانه ي ستون اسلام لرزيد
تو كجا بودي
آنگاه كه پاره ي تن بهترين مخلوق خدا از يتيمي خود گريست
وآنگاه كه فلك بي مادر شد
تو كجابودي
آنگاه كه شب،غم خود را در دل پنهان ميكرد تا نامحرمان از راز دل او با خبر نشوند
وآنگاه كه ديگر كوچه ها تا ابد بوي ياس ميگرفت
تو كجا بودي
آنگاه كه قلب شير خدا شكست
وآنگاه كه اشكش در چاه شد
تو كجابودي
تو كجا هستي
و كجا خواهي بوود
آنقدر منتظرت مي مانم تا در نا كجا آباد كجا آباد تورا ديدار كنم
(تقديم به تنها ترين مسافر آفتاب و تقديم به عطر گل ياس)

عشق چنان پستت ميكندكه به كمال زمين وجودت آب
چنان به بندت ميكشد كه آزاد ترين بندگان باشي .................................

